|
دوباره سوار بر بال خيال مي شوم !
صداي خنده هايمان فضا راپر كرده است برايمان بي معناست!قهر ها و آشتي ها ، چه خوش بوديم فقط آهي كه از دلم بيرون مي آيد و اشكي كه گونه هايم را خيس مي كند. روزگار تنهایی من سه ساله شد
دلم گرفته از اين روزگار دلتنگي گرفته اند دلم را به کـاردلتنگي
دلم دوباره در انبوه خستگي ها ماند گــــرفت آينــــــه ام را غـبار دلتنگي شکست پشت من از داغ بي تو بودنها به روي شـــــانه دل مانـــد بار دلتنگي درون هاله اي از اشک مانده سرگردان نگاه خســـــــته مـــن در مداردلتنگي نشسته ايم من و دل کـــــنار دلتنگي مگر سرود غم از شاخسار دلتنگي بيا که ثانيه ها بي تو کند مي گذرد يا که بگذرد اين روزگـــــار دلتنگي
انگار نه انگار تو مراسم تشییع جنازه شرکت کردم.. نه تو مراسم سوم.. نه تو مراسم هفت ...... هنوزم باورم نمیشه که رفته ای ... راستی داره بارون میاد توام رفتی بدون اینکه خداحافظی کنیم... بدون اینکه ببوسمت...بدون اینکه نگاهت کنم... گریه کردم...هنوز هم گریه می کنم رفتی عزیزم ..... امیدم ... منو تنها گذاشتی ! دستت توی دستم بود ولی رفتی... و رفتی و دیگه نخواهی آمد ! دلم برات تنگه ! پر از بغضم..پر از حرفم ! ولی ........؟؟ رفتی بدون اینکه نگام کنی ! دلم میخواااااااد یه بار دیگه صدام کنی !! میخوااام داد بزنم و بگم دوستت داااااارم امیدم ........رفتی و منو تنها گذاشتی ! چراااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟ چی شد؟ تو اتاقتم.......اتاق بوی تورو میده ! کجایی؟ دارم فکر میکنم... چقدر عمر میکنم؟؟ چند سال بدون تو هستم؟؟ چند شب تنها هستم ؟؟ چقدر دلم برات تنگ شده ............
آسمان صاف و زلال است و دل من ابری غصه و غم چه زیاد است ، خدایا صبری می رسد بوی گل و غنچه ز هر کوی و گذر اشک در دیده من حلقه زده بار دگر می نویسم ز تو و آن دل شیدایی تو ز قد و قامت و از آن همه زیبایی تو می نویسم ز تو چون فصل بهارم شده ای در همه زمزمه هایم ، تو شعارم شده ای می نویسم ز دو چشمت که برایم دنیاست همه زیبایی دنیا ز دو چشمت پیداست عاشقم ، عاشق تو ، کاش تو می دانستی زار و گریان شده از چشم تر من هستی ای همه هستی من ، تاب و توان نیست مرا در دل کوچک تو مهر و وفا نیست چرا؟ نظری کن به من و این بدن خسته من بزدا غصه و غم از دل بشکسته من
شاعر نیستم! حرف های تازه هم ندارم فقط با شما دردهای کهنه را مرور می کنم میبینی سکوتم را...؟ دوست داشتن همیشه گفتن نیست...دیدن نیست... گاه سکوت است...گاه نگاه... من از سکوت گریزان بوده ام همیشه.... اما سالهاست که سکوت کرده ام و اینک ترس مرا تکان میدهد و من پیوسته به عقب بر می گردم و ازخود این سوال را بارها می پرسم! که ایا راه را عوضی امده ام؟ دلم گرفته از این فریبها و نیرنگها... از این دو رویه مردمان بیهوده گر... از انهایی که خدا را پشت یک تکه ابر پنهان کرده اند... چرا؟ چرا سادگی ها همیشه تهش باختن است؟ چرا قلب ساده ی من همیشه ساخت و ویران نکرد اما ساخته هایش را ویران کرد دست فریب... چرا بالهایم را دیگران نمی بینند؟ پرواز را از همین سکوی کوچک هم می شود اغاز کرد. در آرزوی پرواز , گذشتن از روی دریا و رسیدن به خورشید ... در آرزوی پریدن از لب صخره و اوج گرفتن در آسمان می دوی اما به انتها که می رسی ... صبر می کنی ! می ترسی وقتی بپری به جای پرواز در آسمان آرزوها در دریای کبود ناخواسته ها غرق بشی ... یا حتی پرواز کنی ولی خورشید تنت رو بسوزونه , تنی که به خاطر ترس از ندانسته ها و یک جا ایستادن داره سنگ و سرد می شه ! نه ! من اجازه نمی دم این گرمای خوابیده زیر خاکستر وجودم خاموش بشه ! می پرم ... پرواز می کنم ... به خورشید می رسم ... ؟؟؟
دستانم را که به هم می سایم ریشه می کند درختی که سال ها در برف خاک خورده دستانم را که به هم می سایم سوار بر اولین پیک بادپا می شوم و می برد مرا به رویای گرمای با تو بودن دستانم را که به هم می سایم خسته می شوم از این دست های مصنوعی از این حرارت اجباری دستانم را که به هم می سایم پاهایم سرد می شوند پاهایم شل می شوند راه رفتن را برای همیشه فراموش می کنم
مي بيني سكوتم را! مي بيني درماندگي ام را؟! مي بيني نداشتنت چه بر سر فرياد خاموشم آورده است؟! مي بيني ديگر رؤياي داشتنت هم نمي تواند تن لرزه هاي شبانه ام را آرام كند؟! مي بيني هق هق ِ نگاهم چه سرد بر ديواره ي هميشه جاودانه ي نبودنت مشت مي زند؟! مي بيني؟!... ديگر شانه هايم تاب تحمل خستگي هايم را ندارد. ديگر حتي حسرت باران هم نمي تواند حسرت نداشتن تو را كم كند. ديگر آنقدر بغضم سنگين شده است كه توان گريستنم نيست. مي بيني دستهايم سرد تر از هر زماني عكس ِ نداشته ات را مسح مي كند؟! مي بيني؟!... هنوز هم گمان مي كنم پائيز است و قرار است تو بيايي... بهار هم نتوانست براي من پاييز را به پايان برساند... مي بيني؟!... تقويم من تنها يك فصل دارد!!! به ديوارها بنگر... مي بيني ديوار هاي اتاق پر از خط هاي گذر زمان ست؟! ديگر ديوارها جايي ندارند كه من خط نشان نيامدنت را بر پيكرشان نقش كنم! مي دانم نازنين خاطري ندارد تا خيالت را از سفر پاك كند، لااقل به هواي ديوار ها باز گرد.......................................... دلم برایت تنگ است نمی دانم تا کی می توانم دوام بیارم فکر می کنم رفتن من هم نزدیک است ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ هیچ باز هم هیچ ومن نمی دانم که از چه می رنجم؟ جنون؟ دوری؟ نبودت...عمیق ترین دردی ست که بر من می گذرد!!!!!!
فرصتی نمانده پاهایم خسته است . باید رفت باید رها شد از حصار تنهایی و این جسارت مرده ... نمی دانم چگونه...چراها در مقابل دیدگانم ریلی به امتداد تمام زندگی ساخته اند... شبانه آرزوهایم را در ژرف ترین نقطه کابوس زده ام دفن می کنم .... و بابقچه خاکستری خاطراتم راهی شهر رویایی خیال می شوم و از جاده های پر از ابهام و تردیدی که تو برایم درست کردی می گذرم و چشم به راهی می بندم که هیچ امیدی به پایانش نیست..... گام های لرزانم سکوت سردم را می شکند .... و من در برهوت تنهایی خویش به شمارش گام هایم می پردازم . گام هایی که ارمغانی جز نرسیدن ندارند ...... دیگر به خلوت لحظه های عاشقانه قدم نمی گذارم ، دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی بینمت ، سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام ، من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبورانه گذرانده ام ؟
همه چيز را جمع کردم. يکي يکي. خنده ها، گريه ها و تنهايي ام را که انگار سال ها توي اين اتاق زنداني مانده بود. همه را گذاشتم توي چمدان آبي و درش را محکم تر از هميشه بستم. آسمان هم انگار دلش مي خواست که من بروم. نه ابري، نه باراني... نه اينکه يادت نبوده باشم، اما انگار آمده بودي که بگويي نرو، و من به خيالت قول دادم که تا هميشه همين جا بمانم. نميدانم چرا هميشه فکر مي کنم که تو را خواب ديده ام. چشم هايم را مي بندم و توي اين سياهي که سوزن سوزن مي شود دنبالت مي گردم. انگاري که... نميدانم، يعني تو هستي؟ شايد هم فرقي نکند! پس من دوباره مي خوابم. مي خوابم تا برايم شعر بخواني، بخندي، قصه بگويي، تا شايد يک روز از روياي شيرين بودنت بيدار شوم. از خوشحالي فرياد مي زنم: کاش اين را بخواني. چشم هايت را باز کني و ببيني که من چقدر دلم برايت تنگ شده است ... خداحافظ ... خداحافظ ... خداحافظ ... !!! دلتنگ نبودنهايت، سرگردان شبگردي شدم كه نمی دانم آخر به كجا خاتمه پيدا خواهد كرد، فقط مي دانم كه عاقبت پيدايت خواهم كرد، حتي اگر تا قيامت طول بكشد!
مي خواستم بي خيال شوم اما مگر ميشد؟ اگر نيستي اين همه بوي قاصدک از کجا آمده که مرا مدهوش خود مي کند؟ تو هم شمع روشن کن... گل که تو باشي... با نگاهي که از شرم سکوتمان گر گرفته مي گويم: لبخند مي زني....نگاهت را مي دوزي به شمعي که افروخته اي... رد نگاهت را مي گيرم و خيره خيره شعله لرزان شمع را نگاه مي کنم... ! انگار هزار و يک حرف ناگفته مان باهم تلاقي مي کنند! که مي بينم نيستي! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ- امروز دلم گرفته
اکنون اتاقم پُراز تنهايي ست و تک ضربه هاي ساعت روي ديوار برايم شعر رفتن را می خوانند ياد تو باز هم در ذهنم غوغا مي کند. با چشمان مضطربم رفتن تو را نگاه مي کنم. وقتي با نگاهم از خم کوچه هاي سرد و تاريک تو را التماس
مي کنم تو پاسخ تمام دلواپسي هايم رادر يک لبخند کم رنگ خلاصه مي کني و من
دوباره در برزخ باورهايم گم مي شوم. من از تو با پنجره هاي ساکت سخن مي گويم اما پنجره ها برايم طرحي از تنهايي مي کشند. بي تو دلم از تمام زيبايي ها گرفته است. من در لحظه هاي تنهايي ام فقط تو را مي خواهم. باز هم مانده ام با ناقوس هايي که قرن هاست به صدا در
نيامده اند. نيست دست عاشقي که بنوازد آنها را براي لحظه اي. دوباره در
انجماد روياي بي سرانجام؛ در سکوت مرگبار خيالم من مي ميرم. بهارم از تو خالي است. من با خيال مهرباني هايت گريه خواهم کرد. امروز به ياد تو مي نگارم و مي دانم که رفته اي، از رفتن
تو قرن هاست که مي گذرد. اما من به تنهايي خاموش هنوز عادت نکردم. تو رفته
اي شايد براي هميشه. باز هم دست هاي نيمه مرده ام نا تمام ماند از طراوت دست هاي مهربانت. هميشه در ميان سطور شکسته دفترم کمياب ترين واژه بودي.
چه روزگار غريبي ست ثانيه ها را شمردن چه تقدير شومي ست سوختن و ساختن چه انتظار بيهوده ايست چشم دوختن به جاده اي بي انتها جاده اي سرد و باراني و تاريك ولي نه هنوز در انتظارم ،در انتظار مسافر خسته ام مسافري كه برايم از سفرش بگويد از سفر كوچكي که تبديل به بزرگترين سفرش شد صبر مي كنم ، همچنان صبر مي كنم چون خودش اين صبر را از من خواست آن انتظار تلخ را شيرين مي كند. حرفي كه مي خواستي با من بگويي تا صبرم انتظار را به زانو درآورد.
بچه که بودم يکبار هم که شده تنها از خيابان زندگي رد شوم . از سر بچگي ، هر چه وسط خيابان زندگي سر به هوا مي دوم ، هيچ کس حاضر نمي شود دستم را بگيرد و ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بیش از این ها می توان آری... بیش از این ها می توان خاموش ماند!!!
بگذار سپیده سر زند چه باك كه من بمیرم و شبنم فرو خشكد و شبگیر خاموش شود و شباهنگ گنگ گردد و مهتاب رنگ بازد و ستاره ی سحری بازگردد و راه كهكشان بسته شود ... بگذار سپیده سر زند و پروانه به سوی آفتاب پر كشد ! ـــــــــــــــــــــــــــــــــ به تو فکر می کنم ، مثل دردی در گلو که به کلام نمی آید !
دلم مي گويد بس است ! ديگر بس است ..... در انتظار مهرباني اش ماندن، انتظار عاشق شدنش ، تا كي در انتظار يك كلام ماندن ((دوستت دارم ))!!! مگر سخت است ،آخر چقدر سنگين است ؟! وزنش را مي گويم كه به زبانت نمي چرخه ؟! بس است ....ديوانه شدن بس،حال مثل او شدن ،مگر سخت است !؟ مثل او باش سنگ ...بي عاطفه ...سخت !! ديگر دلهره داشتن يا نداشتن اش ، خواستن يا نخواستن اش ،آمدنش بس است !! كوله بار انتظار روي دوشم سنگيني مي كند . تلخي ها، ناكامي ها ،يادها ،خاطره ها ، بس است !! مي خواهد تمام شود ؟! رفتنت را حس كردم ، رد پاي مانده ربر احساسم :آرزو هايم عاشقت بودم ....باوت شد ..... قسم خوردم و باز هم ،رفتي و من ياد گرفتم تلخ باشم مثل زهر زندگي ام پرشده بود از هراس با دلهره ثانيه مي گذراندم ، دلواپسي ودقيقه هاي انتظار .... گاه زندگي چقدر تلخ مي شود . حال مي خواهم تمام شود كاش اصلا نشود . عشق يعني خرد شدن ،در خورد شكستن ، حقارت ....... من عاشقم پس بس است !! دلهره نبودنت ترس تنها ماندنم ،كم آوردم ؟! منتظر اين لحظه اي كه گويم ... كم آوردم ! دلم هنوز برايت مي تپد ، ولي رفتي ....كم آوردي كاش لحظه اوج گرفتن آرزوهايت خاكستر بر باد رفته آرزو هاي مرا هم مي ديدي مي خواهم تمام شود ...... بس است ديگر من آمدم ،تو نيامدي من خواستم و نخواستي من بودم و تو هيچ وقت نبودي !!!!
ایستاده ام تنها ... پشت میله های خاطرات دیروز این جا ... انگشت هایم را می شمارم یک ... دو ... سه ... ودست های تو در هم فرو رفته اند تو ... غزل را مشت مشت به حراج گذاشتی که مهربا نی ات را ثابت کنی ولی ... ولی نفهمیدی که من آن سوی خیابان انتظارت را می کشم تو بی وقفه فریاد کشیدی... و من ... دیگر آزارت نمی دهم زین پس ... قصه هایم را برای هیچ کس تعریف نمی کنم مطمئن باش... هنوز هم قافیه را به چشمان تو می بازم ... مطمئن باش ... ! من دیگر آزارت نمی دهم .......................... در پس نداشتن هم... معرفتی است که نصيب هر کس نمی گردد!!!!!!!!!
|
About![]()
دوستی چون گوهری است گرانبها که مردم فقط نام ان را میدانند وعمل کردن به ان چون سیمرغ وکیمیاست
Home
|