تبليغاتX
فریاد بی صدا

فریاد بی صدا

زمزمه های دلتنگی

دوباره سوار بر بال خيال مي شوم ! 

                                       
پرنده خيال من مرا با خود  به سوي خاطره ها مي برد


به سوي خاطره هاي كودكي

 

صداي خنده هايمان فضا راپر كرده است


بازيهاي كودكانه چنان مشغولمان كرده كه گذشت زمان

برايمان بي معناست!قهر ها و آشتي ها ،

 
دعوا هايي كه هميشه تو غالب بودي و من مغلوب         

         
به اطرافم مي نگرم


اتاقي خالي، سكوت و قاب عكسي روبرويم


كه با لبخند به من مي نگري  

           
يادش بخير       

  چه خوش بوديم


كاش زمان در همان جا مي ايستاد


كاش گذشت زمان غرور را به ما نمي آموخت


كاش صداقت و بي ريايي كودكي مان در بزرگي نيز مي ماند


كاش زبانمان نيز مانند دلمان عشق را بيان مي كردند


جواني و غرور و..................و افسوس  

                          
يادش بخير هديه دادن هايمان


۱۹ اردیبهشت و ۱۸خرداد


خدايا كاش مي شد اين دو روز را از 365 روز سال حذف كرد


از رسيدن اين روزها هراس دارم.


همه اين يادها و اي كاش ها شده اند

فقط آهي كه از دلم بيرون مي آيد

 و اشكي كه گونه هايم را خيس مي كند.


كاش بهاري كه هميشه برايم بهترين فصل بود و حال...


 تو را از من جدا نمي كرد


تا مي توانستم جبران كنم خوبيهايت را


به خاطرهمه لجبازي هاي دخترانه وشيطنت هایم

                          
مرا ببخش

روزگار تنهایی من سه ساله شد

دلم گرفته از اين روزگار دلتنگي           

گرفته اند دلم را به کـاردلتنگي

دلم دوباره در انبوه خستگي ها ماند   

گــــرفت آينــــــه ام را غـبار دلتنگي

شکست پشت من از داغ بي تو بودنها    

به روي شـــــانه دل مانـــد بار دلتنگي

درون هاله اي از اشک مانده سرگردان   

نگاه خســـــــته مـــن در مداردلتنگي
    
از آن زمان که تو از پيش ما سفر کردي         

نشسته ايم من و دل کـــــنار دلتنگي
  
دگر پرنده احساس مــن نمي خواند 

 

مگر سرود غم از شاخسار دلتنگي 

بيا که ثانيه ها بي تو کند مي گذرد   

يا که بگذرد اين روزگـــــار دلتنگي

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت19:29توسط سارا | |

 

انگار نه انگار  تو مراسم تشییع جنازه شرکت کردم..

 

نه تو مراسم سوم.. نه تو مراسم هفت ......

 

هنوزم باورم نمیشه که رفته  ای ...

 

راستی داره بارون میاد

توام رفتی بدون اینکه خداحافظی کنیم...

 

بدون اینکه ببوسمت...بدون اینکه نگاهت کنم...

 

گریه کردم...هنوز هم گریه می کنم

 

رفتی عزیزم .....  امیدم ...  منو تنها گذاشتی !

 

دستت توی دستم بود ولی رفتی...

 

و رفتی و  دیگه نخواهی آمد !

 

دلم برات تنگه !

 

پر از بغضم..پر از حرفم !

 

ولی ........؟؟

 

رفتی بدون اینکه نگام کنی !

 

دلم میخواااااااد یه بار دیگه صدام کنی !!

 

میخوااام داد بزنم و بگم دوستت داااااارم

 

امیدم ........رفتی و منو تنها گذاشتی !

 

چراااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟ چی شد؟

 

تو اتاقتم.......اتاق بوی تورو میده ! کجایی؟

 

دارم فکر میکنم... چقدر عمر میکنم؟؟

 

چند سال بدون تو هستم؟؟ چند شب تنها هستم ؟؟

 

چقدر دلم برات تنگ شده ............

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت17:36توسط سارا | |

آسمان صاف و زلال است و دل من ابری

غصه و غم چه زیاد است ، خدایا صبری

می رسد بوی گل و غنچه ز هر کوی و گذر

اشک در دیده من حلقه زده بار دگر

می نویسم ز تو و آن دل شیدایی تو

ز قد و قامت و از آن همه زیبایی تو

می نویسم ز تو چون فصل بهارم شده ای

در همه زمزمه هایم ، تو شعارم شده ای

می نویسم ز دو چشمت که برایم دنیاست

همه زیبایی دنیا ز دو چشمت پیداست

عاشقم ، عاشق تو ، کاش تو می دانستی

زار و گریان شده از چشم تر من هستی

ای همه هستی من ، تاب و توان نیست مرا

در دل کوچک تو مهر و وفا نیست چرا؟

نظری کن به من و این بدن خسته من

بزدا غصه و غم از دل بشکسته من

 

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت11:34توسط سارا | |

           شاعر نیستم! حرف های تازه هم ندارم

      فقط با شما دردهای کهنه را مرور می کنم

        میبینی سکوتم را...؟

      دوست داشتن همیشه گفتن نیست...دیدن نیست...

      گاه سکوت است...گاه نگاه...

       من از سکوت گریزان بوده ام همیشه....

      اما سالهاست که سکوت کرده ام

      و اینک ترس مرا تکان میدهد و من پیوسته به عقب بر می گردم

      و ازخود این سوال را بارها می پرسم! که ایا راه را عوضی امده ام؟

      دلم گرفته از این فریبها و نیرنگها...

      از این دو رویه مردمان بیهوده گر...

     از انهایی که خدا را پشت یک تکه ابر پنهان کرده اند...

      چرا؟

      چرا سادگی ها همیشه تهش باختن است؟

      چرا قلب ساده ی من همیشه ساخت و ویران نکرد

      اما ساخته هایش را ویران کرد دست فریب...

      چرا بالهایم را دیگران نمی بینند؟

      پرواز را از همین سکوی کوچک هم می شود اغاز کرد.

                                         

      

در آرزوی پرواز , گذشتن از روی دریا و رسیدن به خورشید ...

در آرزوی پریدن از لب صخره و اوج گرفتن در آسمان می دوی

 اما به انتها که می رسی ... صبر می کنی !

می ترسی وقتی بپری به جای پرواز

در آسمان آرزوها در دریای کبود ناخواسته ها غرق بشی ...

یا حتی پرواز کنی ولی خورشید تنت رو بسوزونه ,  

تنی که به خاطر ترس از ندانسته ها و یک جا

ایستادن داره سنگ و سرد می شه !

نه ! من اجازه نمی دم

این گرمای خوابیده زیر خاکستر وجودم خاموش بشه !

می پرم ... پرواز می کنم ... به خورشید می رسم ... ؟؟؟

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت0:59توسط سارا | |

 

  دستانم را که به هم می سایم

                             ریشه می کند

                    درختی که سال ها در برف خاک خورده

            دستانم را که به هم می سایم

                               سوار بر اولین پیک بادپا می شوم

              و می برد مرا

                     به رویای گرمای با تو بودن

        دستانم را که به هم می سایم

                     خسته می شوم

                                  از این دست های مصنوعی

                             از این حرارت اجباری

                     دستانم را که به هم می سایم

                        پاهایم سرد می شوند

                                    پاهایم شل می شوند

                   راه رفتن را برای همیشه فراموش می کنم

+نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت13:1توسط سارا | |

 

                                rain2.jpg

مي بيني سكوتم را! 

 مي بيني درماندگي ام را؟!

 مي بيني نداشتنت چه بر سر فرياد خاموشم آورده است؟!

 مي بيني ديگر رؤياي داشتنت هم نمي تواند

 تن لرزه هاي شبانه ام را آرام كند؟!

 مي بيني هق هق ِ نگاهم چه سرد

 بر ديواره ي هميشه جاودانه ي نبودنت مشت مي زند؟!

مي بيني؟!...

ديگر شانه هايم تاب تحمل خستگي هايم را ندارد.

 ديگر حتي حسرت باران هم نمي تواند حسرت نداشتن تو را كم كند.

ديگر آنقدر بغضم سنگين شده است كه توان گريستنم نيست.

 مي بيني دستهايم سرد تر از هر زماني

عكس ِ نداشته ات را مسح مي كند؟!

مي بيني؟!...

هنوز هم گمان مي كنم پائيز است و قرار است تو بيايي...

 بهار هم نتوانست براي من پاييز را به پايان برساند...

مي بيني؟!... تقويم من تنها يك فصل دارد!!!

 به ديوارها بنگر...

مي بيني ديوار هاي اتاق پر از خط هاي گذر زمان ست؟!

 ديگر ديوارها جايي ندارند كه من

خط نشان نيامدنت را بر پيكرشان نقش كنم!

 مي دانم نازنين خاطري ندارد تا خيالت را از سفر پاك كند،

 لااقل به هواي ديوار ها باز گرد..........................................

دلم برایت تنگ است نمی دانم تا کی می توانم دوام بیارم

فکر می کنم رفتن من هم نزدیک است

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هیچ   باز هم هیچ

ومن نمی دانم که از چه می رنجم؟

   جنون؟   دوری؟

  نبودت...عمیق ترین دردی ست که بر من می گذرد!!!!!!

 

+نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت17:34توسط سارا | |

 

فرصتی نمانده پاهایم خسته است . باید رفت باید رها شد از حصار تنهایی و این جسارت

 

مرده ... نمی دانم چگونه...چراها در مقابل دیدگانم ریلی به امتداد تمام زندگی ساخته اند...

 

شبانه آرزوهایم را در ژرف ترین نقطه کابوس زده ام دفن می کنم .... و بابقچه خاکستری   

 

خاطراتم راهی شهر رویایی خیال می شوم و از جاده های پر از ابهام و تردیدی که تو برایم  

 

 درست کردی می گذرم و چشم به راهی می بندم که هیچ امیدی به پایانش نیست.....

 

گام های لرزانم سکوت سردم را می شکند .... و من در برهوت تنهایی خویش به شمارش

 

گام هایم  می پردازم . گام هایی که ارمغانی جز نرسیدن ندارند ......

 

دیگر به خلوت لحظه های عاشقانه قدم نمی گذارم ، دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است

 

که نمی بینمت ، سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام ، من مبهوت مانده ام که 

 

چگونه این همه زمان را صبورانه گذرانده ام ؟

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت11:38توسط سارا | |

 

همه چيز را جمع کردم. يکي يکي. خنده ها، گريه ها

و تنهايي ام را که انگار سال ها توي اين اتاق زنداني مانده بود.

همه را گذاشتم توي چمدان آبي و درش را محکم تر از هميشه بستم.

آسمان هم انگار دلش مي خواست که من بروم. نه ابري، نه باراني...

شعر ها را که مي خواستم از روي ديوار بکنم يادت افتادم

 نه اينکه يادت نبوده باشم، اما انگار آمده بودي که بگويي نرو،

و من به خيالت قول دادم که تا هميشه همين جا بمانم.

نميدانم چرا هميشه فکر مي کنم که تو را خواب ديده ام.

چشم هايم را مي بندم و توي اين سياهي که سوزن سوزن

مي شود دنبالت مي گردم. انگاري که...

نميدانم، يعني تو هستي؟ شايد هم فرقي نکند!

 پس من دوباره مي خوابم. مي خوابم تا برايم شعر بخواني، بخندي،

قصه بگويي، تا شايد يک روز از روياي شيرين بودنت بيدار شوم.


چشم هايم را مي بندم و قاصدک سفيد را مي بينم.

از خوشحالي فرياد مي زنم: 

قاصدک...!!!!!


ميگي: آرزو کن.

و من آرزو مي کنم، آرزو مي کنم که تو هيچ وقت نروي.

ميگي: من هم آرزو کردم.

ميگم: چي؟

ميگي: آرزو کردم که تو هيچ وقت نري.

نگاهت مي کنم و بعد قاصدک با موج خنده هامان مي رود...

چمدان آبي را بر مي دارم و مي روم. اما حالا فقط يک آرزودارم:

کاش اين را بخواني. چشم هايت را باز کني و ببيني که

 من چقدر دلم برايت تنگ شده است  ...

 

 خیلی وقته که نیستی ...!

خداحافظ ...

                                   خداحافظ ...

                                                                    خداحافظ ... !!!

 

دلتنگ روزهایی که رفتند !

 

دلتنگ نبودنهايت، سرگردان شبگردي شدم كه نمی دانم

 آخر به كجا خاتمه پيدا خواهد كرد، فقط مي دانم كه عاقبت

پيدايت خواهم كرد، حتي اگر تا قيامت طول بكشد!

 

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت10:1توسط سارا | |

 

مي خواستم بي خيال شوم اما مگر ميشد؟



سرم را هر طرف بر مي گرداندم همه چيز با دست تو را نشانم ميداد!



عجب خيال بيهوده اي!



تو کجا....اينجا کجا؟!



راستش را بگو!

 

 اگر نيستي اين همه بوي قاصدک از کجا آمده که مرا مدهوش خود مي کند؟



يکي نيست بگويد: " دختر! باز هم که خيالاتي شدي...ول نميکني! "



فکر و خيال که ماليات ندارد!



مي خواهم تا صبح خيال کنم اينجايي...


تا صبح خيال کنم هوا بوي قاصدک مي دهد...



تا صبح دعا کنم هيچ وقت خورشيد نيايد که تو از خلوتم هجرت کني!


بگذار عود بسوزانم!


هوا خفه است....زيادي بوي اشک مي دهد... .

 

تو هم شمع روشن کن...


چه شاعرانه!شمع!

گل که تو باشي...


من هم مي شوم پروانه....!

با نگاهي که از شرم سکوتمان گر گرفته مي گويم:


نکند اين اتاق کوچک همان بهشتي است که وعده داده اند؟!

 

لبخند مي زني....نگاهت را مي دوزي به شمعي که افروخته اي...

 

رد نگاهت را مي گيرم و خيره خيره شعله لرزان شمع را نگاه مي کنم... !

 

انگار هزار و يک حرف ناگفته مان باهم تلاقي مي کنند!



آنوقت سرم را بر مي گردانم تا يواشکي نگاه نجيبت را بدزدم...

 

که مي بينم نيستي!



باز هم رفته اي!



چه زود...چه نا فرجام!



هيچ وقت ندانستم چرا براي رفتن اين همه شتاب مي کني؟



دلم را به زانو در آورده اي!



چقدر هوا خفه است...



انگار بوي اشک تازه مي آيد !

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-

 

امروز دلم گرفته


شيشه دلم انقدر نازک شده که با کوچکترين تلنگري مي شکند


و باز سيل بي رحم تنهايي


وبغضي غريب گلويم را مي فشارد ...

 

+نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت11:1توسط سارا | |

 

 

اکنون اتاقم پُراز تنهايي ست و تک ضربه هاي ساعت


روي ديوار برايم شعر رفتن را می خوانند


ياد تو باز هم در ذهنم غوغا مي کند.


با چشمان مضطربم رفتن تو را نگاه مي کنم.


وقتي با نگاهم از خم کوچه هاي سرد و تاريک


تو را التماس مي کنم تو پاسخ تمام دلواپسي هايم رادر يک


لبخند کم رنگ خلاصه مي کني و من دوباره در برزخ باورهايم گم مي شوم.

 

من از تو با پنجره هاي ساکت سخن مي گويم


اما پنجره ها برايم طرحي از تنهايي مي کشند.


 بي تو دلم از تمام زيبايي ها گرفته است.


من در لحظه هاي تنهايي ام فقط تو را مي خواهم.

 

باز هم مانده ام با ناقوس هايي که قرن هاست به صدا در نيامده اند.


نيست دست عاشقي که بنوازد آنها را براي لحظه اي.


دوباره در انجماد روياي بي سرانجام؛


در سکوت مرگبار خيالم من مي ميرم.


بهارم از تو خالي است. من با خيال مهرباني هايت گريه خواهم کرد.


امروز به ياد تو مي نگارم و مي دانم که رفته اي،


از رفتن تو قرن هاست که مي گذرد.


اما من به تنهايي خاموش هنوز عادت نکردم.


تو رفته اي شايد براي هميشه.


 باز هم دست هاي نيمه مرده ام نا تمام ماند


از طراوت دست هاي مهربانت.


هميشه در ميان سطور شکسته دفترم کمياب ترين واژه بودي.


+نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت10:48توسط سارا | |

چه روزگار غريبي ست

ثانيه ها را شمردن

چه تقدير شومي ست

سوختن و ساختن

چه انتظار بيهوده ايست

چشم دوختن به جاده اي بي انتها

جاده اي سرد و باراني و تاريك

ولي نه

هنوز در انتظارم ،در انتظار مسافر خسته ام

مسافري كه برايم از سفرش بگويد

از سفر كوچكي که تبديل به بزرگترين سفرش شد

صبر مي كنم ، همچنان صبر مي كنم

 چون خودش اين صبر را از من خواست


چنان شيفته وصالش هستم كه شوق اين وصل

 آن انتظار تلخ را شيرين مي كند.


چنان نا گفته ها دارم در اين دل


كه فقط با تو خواهم گفت مسافر خسته ام


ولي گمان نمي كنم با ديدنت زبانم به تكلم باز گردد


خيالي نيست با چشمهايمان با يكديگر حرف مي زديم.


چشمها حرف دل را بهتر بيان مي كنند


چشمهايم برايت از زبان دلم حرف مي زنند


چشمهايم برايت خواهند گفت آن صحنه را


برايت خواهند گفت كه دلم چه مي گفت وقتي آن صحنه را ديد


و چشمهايت برايم خواهند گفت

 

 حرفي كه مي خواستي با من بگويي


هنگامي كه بدن سردت را بوسيدم


و تو فقط چشمانت را تكان دادي


بگو، بگو چه مي خواستي بگويي


بگو چه چيزي را مي خواستي به من بفهماني


كه هستي؟ ، كه صبر كنم؟ ،


باشد صبر مي كنم . آنقدر صبر مي كنم

 

تا صبرم انتظار را به زانو درآورد.


فقط به من نگو باور كنم نيامدنت را


باور رفتنت را...


باور گذشتنت را ...


باور باز نيامدنت ...


و ردپايي مانده بر امتداد چشماني خسته


روياهايي پر از التهاب


خوابهايي پر از تب


هنوز در انتظارم مسافر خسته من...

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت12:12توسط سارا | |

بچه که بودم


مدام دستم رااز دستان نگراني که مراقبم بود رها مي کردم


و
آرزويم بود که

 يکبار هم که شده تنها از خيابان زندگي رد شوم .


حالا که ديگر نمي شود بچه بود و فقط مي شود عاشق بود

 از سر بچگي ،  هر چه وسط خيابان زندگي سر به هوا

 

مي دوم ، هيچ کس حاضر نمي شود دستم را بگيرد و


براي لحظه اي حتي مراقبم باشد!!!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

بیش از این ها می توان

                          آری...

بیش از این ها می توان خاموش ماند!!!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت20:45توسط سارا | |

 

 

بگذار سپیده سر زند   

چه باك كه من بمیرم و شبنم فرو خشكد

و شبگیر خاموش شود و شباهنگ گنگ گردد

و مهتاب رنگ بازد و ستاره ی سحری بازگردد

و راه كهكشان بسته شود ...

بگذار سپیده سر زند و پروانه به سوی آفتاب پر كشد !

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

به تو فکر می کنم ، مثل دردی در گلو که به کلام نمی آید !

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت9:42توسط سارا | |

دلم مي گويد بس است ! ديگر بس است .....

در انتظار مهرباني اش ماندن، انتظار عاشق شدنش ،

تا كي در انتظار يك كلام ماندن ((دوستت دارم ))!!!

مگر سخت است ،آخر چقدر سنگين است ؟!

وزنش را مي گويم كه به زبانت نمي چرخه ؟!

 بس است ....ديوانه شدن بس،حال مثل او شدن ،مگر سخت است !؟

 مثل او باش سنگ ...بي عاطفه ...سخت !!

ديگر دلهره داشتن يا نداشتن اش ،

خواستن يا نخواستن اش ،آمدنش بس است !!

كوله بار انتظار روي دوشم سنگيني مي كند .

تلخي ها، ناكامي ها ،يادها ،خاطره ها ، بس است !!

مي خواهد تمام شود ؟! رفتنت را حس كردم ،

رد پاي مانده ربر احساسم :آرزو هايم

عاشقت بودم ....باوت شد .....

قسم خوردم و باز هم ،رفتي و من ياد گرفتم تلخ باشم مثل زهر

زندگي ام پرشده بود  از هراس با دلهره ثانيه مي گذراندم ،

دلواپسي ودقيقه هاي انتظار ....

گاه زندگي چقدر تلخ مي شود .

 حال مي خواهم تمام شود كاش اصلا نشود .

عشق يعني خرد شدن ،در خورد شكستن ،

حقارت ....... من عاشقم پس بس است !!

دلهره نبودنت ترس تنها ماندنم ،كم آوردم ؟!

منتظر اين لحظه اي كه گويم ... كم آوردم !

دلم هنوز برايت مي تپد ، ولي رفتي ....كم آوردي

كاش لحظه اوج گرفتن آرزوهايت خاكستر بر باد

 رفته آرزو هاي مرا هم مي ديدي

مي خواهم تمام شود ...... بس است ديگر

من آمدم ،تو نيامدي

من خواستم و نخواستي

من بودم و تو هيچ وقت نبودي !!!!

 

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت20:49توسط سارا |

 ایستاده ام

تنها  ...

پشت میله های خاطرات دیروز

این جا ...

انگشت هایم را می شمارم

یک  ...

دو  ...

سه ...

ودست های تو در هم فرو رفته اند

تو ...

غزل را مشت مشت به حراج گذاشتی

که مهربا نی ات را ثابت کنی

ولی ...

ولی نفهمیدی که من

آن سوی خیابان

انتظارت را می کشم

تو بی وقفه فریاد کشیدی...

و من ...

دیگر آزارت نمی دهم

زین پس ...

قصه هایم را برای هیچ کس تعریف نمی کنم

مطمئن باش...

هنوز هم قافیه را به چشمان تو

می بازم ...

مطمئن باش  ...   !

من دیگر آزارت نمی دهم ..........................

 

k

                در پس نداشتن هم...

                                      معرفتی است

                                             که نصيب هر کس نمی گردد!!!!!!!!!

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت20:36توسط سارا | |